"هزارپایی، اما هزار پا نداری
تن تو بندبنده، شبیه یک قطاری
قشنگ و نرم و آرام همیشه میروی راه
برای اینکه داری تو چند پای کوتاه
هنوز جای پایت به روی ماسه پیداست
شبیه راهآهن دو خط صاف و زیباست
تو میروی گمانم به سوی ایستگاهت
که تا کُنی در آنجا، کمی هم استراحت"
*شرح و تفسیر شعر:
-هزارپایی، اما هزار پا نداریتن/تو بندبنده، شبیه یک قطاری:
هزار پا نماد انسانی است که در کثرات گرفتار شده است. اما این کثرت در خودش به وحدت بر می گردد. همان کثرت در وحدت و وحدت در کثرت. بنابر این میگوید تو هزار پا هستی اما هزار پا نداری. یعنی وقتی غرق کثرات شدی خود کثرات تناقض دارد در خودش. در عین اینکه هزار پا هستی اما تعداد پا هایت هزار تا نیست.
در مصرع بعدی می گوید اصلا تن تو که کنایه از بعد مادی و ظلمانی وجود انسان است، دیگر بند بند شده است. یعنی یک گسستگی و جدایی در وجود تو رسوخ کرده است. و کار به آنجا رسیده که هویت انسان استحاله شده و کارش به جایی رسیده که از انسان بودن خارج گشته و شبیه قطار شده است. قطار در اینجا موجودی بی جان است که سفت و سخت و سرد است و هیچ روح و هیچ رشد تعالی در زندگی اش ندارد.
-